تبليغاتX
آیه های خاموش

آیه های خاموش

شعر

11

 

مسیرهرشبِ برگشتن از هیاهو ها

مسیرخسته و تکراری و خیالاتی

به امتداد خطوط ِ سفید خیره شدی

ردیفِ آخر ِیک اوتوبوس اسقاطی

 

تمام شهر پر از ازدحام آدمها

تمام زندگیِ تو در ازدحام کسی

چقدر حال عجیبی ست خسته باشی و باز

خداخدا بکنی که به مقصدت نرسی

 

دچار چرخه ی افکار ِ بی نتیجه ی گیج

دچار عادت ِ هر روزِ ِ یک زن ساده

به روی صندلی ات بی رمق مچاله شدی

شبیه جوجه ی از آشیانه افتاده

 

دلت گرفته از این روزمرگی هایت

دلت گرفته از امید های پوسیده

از اینکه درد دلت را به راه می گویی

از اینکه حرف تورا هیچ کس نفهمیده

 

مسیر دلهره ها. خاطرات .آدم ها

مسیر دغدغه ها. فکر ها. دل تنگی

به شیشه های کدر تکیه داده ای مریم

چقدر یاغی و آرام و.... ناهماهنگی

 

رسیده ای ته خط و دوباره جا ماندی

و باز باید از این حرف ها دل بکنی

مچاله های خودت را  دوباره برداری

زن همیشه ی شعرم...چقدر مثل منی ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:23  توسط آیه مرادی  | 

10

جنگ با خاطرات یکدنده

جنگ با فکر های آشفته

دارم از پا می افتم اما باز

فکر تو از سرم نمی افته

 

جنگ با جای خالی ات هر روز

با همین دست های خالی تر

یک نبرد همیشه یک نفره

چشم های همیشه مانده به در

 

هیچ چیزی نمانده از خود من

مثل یک سرزمین اشغالی

همه جا بودن تو معلوم است

توی این روزهای تو خالی

 

غیر سیگار و قرص و خاطره ها

غیر شبهای مست خوابیدن

غیر از این جنگ های تحمیلی

هیچ چیزی نمانده از خود من

 

مثل دشمن نشانه رفته مرا

عکس تو ، توی قاب ، بر دیوار

مرگ من از خودم تماشایی ست؟

لعنتی دست از سرم بردار

 

جنگ با خاطرات یکدنده

جنگ با فکر های آشفته

امشب از روی بام می افتم

فکر تو از سرم نمی افته ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:7  توسط آیه مرادی  | 

9

 

جهان برایم از امشب ، یکی دو تا عکس است

و چند خاطره از روزهای تابستان

و چند خاطره از جمعه ای که با تو گذشت

کنار دود و خیال و کتاب و قبرستان

و چند شعر بلند از کتاب های فروغ

که با صدای تو توی جهان من پیچید

و دختری که از امشب به سیم آخر زد

نشست پیش تو و عطر دستتو بوسید

جهان برایم از امشب همین قَدَر زیباست

همین قَدَر که تو هستی و خاطراتت هست

چقدر حس عجیبی کنار تو دارم

چقدر حس عجیبی به تو ... حواست هست؟

همین سلام و خداحافظی ِ هر روزَت

همین که سایه ی تو روی شعرم افتاده

برای اینهمه تنهایی ام فقط کافی ست

همین که لطف خدا فکرتو به من داده

دوباره عشق سرک می کشه به تنهاییم

چه بی قرارم از این حس و حال پنهونی

چقدر خوبه که از رفتنت نمی ترسم

چقدر خوبه که احساسمو نمیدونی

به بی قراری ِ شعرم نگاه کن حالا

به وزن ِ خاطره ها روی شونه ی این زن

به بیت های پریشون و گم شده در تو

به فکر ِ بودن ِ با تو ، به این جنون ِ من

جهان ِ کوچکم از این به بعد تکراری ست

دوباره خاطره های کنار ِ تو بودن

دوباره خواندن ِ یک شعر و بوسه بر  تن ِ عکس

دوباره عشق خیالی ، دوباره باور ِ من
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 23:32  توسط آیه مرادی  | 

8

اول نوشت : تصحیح نکردن وزن شعر به دلیل ناتوانی شاعر در ویرایش کار است

ناتوانی ام... نا آگاهی نیست

از کمک هاتون حتما !! ممنونم


 و اما شعر



این روزها برای خودم زنده ام ، ببین

مثل قدیم خاطره هایت قشنگ نیست

عطرت پریده از سرم و زنده ام هنوز

اصلا دلم برای حضور تو تنگ نیست

تنها نشسته ام لب این پنجره ، که صبح

زیباتر از همیشه بتابد برای من

دنیا بدون تو که به آخر نمی رسد

بگذار لحظه ای خودت را به جای من

دیگر غریبه ای شده ای مثل دیگران

گاهی شبیه عابری هستی که آشناست

هرچند که برای تو فرقی نمی کند

اینکه برای همیشه راهمان جداست

من گور خاطرات ِ تورا کنده ام عزیز

باید لباس سیاهم را در آورم

این قبر ِتازه ، برایم " تو " نمی شود

این روزها بدون تو آرام و بهترم ...


این شعر یک دروغ بزرگ است مرد ِ من

دنیا بدون تو ، به آخر رسیده است

فردا ببین که تیتر همه روزنامه هاست

مرگ ِ زنی که صبح ، به خیابان پریده است

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 20:35  توسط آیه مرادی  | 

این یک شعر نیست!

هر شب

هر صبح

قبل خواب، بعد بیداری....

همه آرامشم را نخ به نخ به هوای کثیف شهر اضافه می کنم



تا بوی دود

عطر تورا از لباس تنم بگیرد

و همه ی شهر از سیاهی نفسهای من با خبر شود

حالا که نیستی....

با این مارلبورو های قرمز هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد

.....................................................................................

این پست مخاطب خاص دارد...داشت....


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:51  توسط آیه مرادی  |